یلدا مرا از من بگیر و رهایم کن

دیروز صبح رسیدم ، شب دوباره راه افتادم

حالا در شهر زادگاهم برای شب یلدا جمع شده ایم

شب یلدایت سرخ چون دانه های سرخ انار

شیرین چون هندوانه

شبت پر از بوی صفا , صمیمیت و عشق

یلدایت مبارک

 

قهوه

ساعت 6 عصر بود هوا تاریک شده بود رستوران چوبی را رد کردم بستنی فروشی نبش خیابان را هم رسیدم به کافه پاریس جلوی مغازه کنار جعبه طوسی اداره برق یک جای خالی برای پارک بود داخل صاحب مغازه بود با سیبیل شبیه لوگوی مغازه چند لحظه ای پارک کردم اما پیاده نشدم حس رفتن بر من غلبه کرد پیاده نشدم چند ثانیه بعد به راه افتادم فردا صبح با اذان بر میگردم خسته ام من فقط یک مسافرم

شب

صبح ها ادم میتواند خود را گول بزند

خود را سر گرم کند

خود را به کوچه علی چپ بزند اما

امان از شب

شبها داستانش فرق میکند

مرا می بلعند

دیار میرزا کوچک خان بزرگ

فردا مسافرم

اما نه گویی همیشه مسافرم

خسته ام از سفر

خسته از راه

خسته از نرسیدن

گاهی بی مکس دور یک اتاق تا صبح قدم میزنم

خسته ام 

فردا مسافرم

تخت جمشید

دلتنگی ویرانم می کند

ویران ویران

اما لبخندت در قاب خاکستری مربعی

مرا به رقص می آورد

پرواز میکنم

برف

امروز صبح همه جا پر بود از برف

هوس کردم آدم برفی باشم

پر از مهرش ، که گرمایش آبم کند

آب

خشکیده ام

هر روز با صدای خش خش برگی زیر پا

با نوازش نسیمی

یا تابش آفتابی

این منه رنجور دوباره آغاز میشوم

و سخت است نیایم ، ننویسم ، نبینمت

آه

آه ...