
در مقابل نور ایستاد
ناتوان تر از آن بود...
نور گذشت...........
و سقوطش در زمین نقش بست
گاه مرگ را نیز به صلیب می کشند
چشمانش را می بندند
و نمی دانند که شاید او آرزوی کسی باشد
.
.
.
رهایش کنید...
رکاب میزنیم
چرخها می چرخند و به جلو می رویم
بقالی جعفر آقا . گل فروشی . نانوایی
نون سنگک داغ برشته
یه صبحونه با نون و پنیر و گردو
دوباره چرخها می چرخن پس رکاب بزن.....
سیب سرخ هفت سین تقدیم تو باد
سال نو مبارک
دختر قالیباف می زند نقشه را بسته به پود
رج به رج تار به تار
که به پایان رسد آن سی تار تا رود سوی خانه آمال
زندگی بافتن فرشیست هزار تار که نقشش عاریتی نیست می بافیم و باز می بافیم تا به پایان رسانیم
و اگر بافتن پایانی نداشت چه سخت بود بافتن و بافتن..؟!
چه زیباست پا برهنه خیس از شبنم صبحگاهی بودن
و چه زیباست بودن تا رسیدن به نهایت نیستی
و چه زیباست نیستی در صبحگاه مه آلود زندگی
و چه زیباست صبحگاه مه آلود تا تشکیل شبنمی نو
باز آمدم
خسته و تیپا خورده
شکسته اما با تکه های به هم چسبیده
گریان ولی بی اشک
لرزان اما استوار به ظرافت بید
به جرم آشنایی
به جرم میوه ممنوعه
نمی دانم در کدامین برزن جا ماندم
ولی می دانم دوباره خواهم رفت امروز یا فردا...............
رفتن بر عکس موندن خیلی سخته
رفتن یکی یعنی دلتنگیه یکی یعنی یه نیمکت خالی
رفتن یعنی حسرت دیدن همه
آسمون گرفته بدون بارون بغض مرگه
دستای تنهای خسته پر درده
.
.
.
میدونم این منه تنها یه روزی حسرت گریه به دلش میمونه
تمامی دلخوشیم آسمان شب بود در قاب پنجره
افسوس که غوغاییست در شهر
آسمان را قاب سیمانی میگیرندوآجر می کنند...